تبليغاتX
خونه سیاه دلتنگی ها
خونه سیاه دلتنگی ها

حرف های دل مسافری که از سفر قبله عشق جا مانده

کارنامه‌ام
پر از تقلب و گناه
خط خطی،سیاه
هیچ وقت درسخوان نبوده‌ام ولی
در شب تولدت

شاخه‌های خشک داربست را
بهار کرده‌ام
راستی دو روز قبل
سرزده به خانه‌ی دل امید همکلاسی‌ام سر زدی
ولی چرا
به خانه‌ی حقیر قلب من نیامدی؟
رد شدم، قبول
ولی به من بگو
کی به من اجازه‌ی عبور می‌دهی؟
راستی اگر ببینمت
به من هر چه خواستم می‌دهی؟
کارنامه‌ی مرا
دست راستم می‌دهی؟
نا امید نیستم ولی به خاطر خدا
از کنار نمره‌های زیر ده عبور کن!
ای عصاره گل محمدی!
فصل امتحان سخت ما ظهور کن !

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/20ساعت 11:0 توسط آماده ی سفر|

سلام

این بار دلتنگم به دیدنت به یاد وقتی که طواف وداع آخر را انجام دادم و آخرین نگاهم را به خانه ات می انداختم، گریستم.

به راستی که آن لحظه ها چه لحظه های غریبی بود؛ لحظه هایی که ملتمسانه ازتو می خواستم که برایم فراهم کنی تا این بازگشت (بازگشت به وطن) میسر نشود.

اگر چه درد فراق، سخت است؛ اما این بار نیز ملتمسانه آرزو می کنم که این روزنه ی فراخ و به یاد ماندنی را از من نگیری.

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/20ساعت 10:57 توسط آماده ی سفر|

خدای من

من از همه به سوی تو گريخته و در پيشگاه تو ايستاده‏ام، در حالی كه دلشكسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو اميدوار.

آنچه را در دل من می‏گذرد می‏داني، از نياز من آگاهی، ضمير و درونم را می‏شناسی و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نيست. آنچه را كه می‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگويم و به حسن عاقبتم اميد بندم، همه را می دانی

خدایا! اگر محرومم سازی، كيست كه روزيم دهد؟ و اگر خوارم كنی، كيست كه ياريم كند؟

خدايا! از خشم و فرا رسيدن غضبت، به خودت پناه می‏آورم

خدايا! اگر شايسته رحمت تو نيستم، تو سزاواری كه رحمت گسترده‏ات را بر من عطا كنی

خدايا! همواره در طول زندگی، از لطف و احسانت‏برخوردار بوده‏ام، پس از مرگ هم، لطف خويش از من دريغ مدار...

نوشته شده در شنبه 1388/11/17ساعت 14:35 توسط آماده ی سفر|

نزدیک که می آیی

نسیم می وزد

صدای پایت نمی آید اما...

راست است که تو دو بال داری؟

وقتی که حتی یادت

همه جارا بهاری میکند.

روزهای انتظار تو که شمردن نمیخواهد

فقط باید تقویم را بگذارم گوشه ای

تا خاک بخورد!

تو خودت به وقتش باز میگردی

گم نکنی ام!

من خیلی زود گم می شوم...

گاهی واقعا نمیشود

بیان کردنش سخت است

با هر کلمه و حرف و وسیله ای هم که پیش بروی

باز هم نمیشود

نمیشود بیان کرد

احساس خنک و سبکی را

که از شنیدن صدای تو

در انحنای روح به پرواز در می آید

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/13ساعت 13:22 توسط آماده ی سفر|

نگاهم که کردی دلم پر گرفت                        دلم غربت زنگ آخر گرفت

نگاهم که کردی سکوتم شکست                    درون دلم عشق گويی نشست

نگاهم که کردی زمان صبر کرد                    دل آسمان را پر از ابر کرد

و بعد از نگاه تو باران گرفت                       و عشقی درون تنم جان گرفت

نگاهم کن و باز با من بمان                         تو حرف دل بی کسم را بدان

نگاهم کن ای زندگی بخش من                     وبا قلبم از عشق حرفی بزن

نوشته شده در جمعه 1388/11/09ساعت 22:8 توسط آماده ی سفر|

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی که میره رو به خاموشی

نمی دونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

شبی که کوله بارت رو میون گریه می بستی

یه احساسی به من می گفت هنوزم عاشقم هستی

...

خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی

نوشته شده در شنبه 1388/11/03ساعت 3:11 توسط آماده ی سفر|

خدایا به خاطر اینکه هرگز تنهام نمیذاری از تو سپاس گذارم

خدایا ممنونم که هر زمان که تو رو از یاد بردم وحضورت رو

در کنارم فراموش کردم با نازل کردن بلای کوچک منو متوجه خودت  کردی

تا به یاد بیاورم که در برابر اراده بی انتهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد

خدایا از اینکه می بینم بزرگی مثل تو همیشه منو زیر نظر داره و هرگز فراموشم

نمی کنه به خود می بالم...خدایا با اینکه گناه کردم ناسپاسی کردم حتی گاهی از رحمت

بی کرانت ناامید شدم و خلاصه بنده خوبی برات نبودم اما....اما توی مهربون هر زمان

که درمونده از هر چیز و هر کسی شدم بازم با اغوش باز پذیرام بودی....

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری...

من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.....

نوشته شده در جمعه 1388/11/02ساعت 20:32 توسط آماده ی سفر|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت